مولف ناشناخته
25
تاريخ شاهى ( فارسى )
شما بىدرنگ بيرون آئيد و شمشير در وى نهيد . و چون اين وضع و قرار بنهاد ، حاجب را به احضار بو مسلم فرستاد . چون به سراى عيسى درآمد سماط طعام گسترده بود ، بو مسلم مرافقت از عيسى نمود ، گفت تو خاطر فارغ دار و به فراغ بال روى به حضرت آر ، من در عقب بعد از تجديد وضو [ 54 ] به خدمت شتابم . بو مسلم چون به درگاه رسيد او را فرود آوردند و بار ندادند و ساعتى در دهليز توقف فرمود . چون به سراى درشد ، شمشير از وى جدا كردند ، او بدگمان شد ، گفت اين رسمى محدث « 1 » است كه پيش ازين معتاد نبود ، انشاء اللّه خير بود . گفتند همه خير و خيريت باشد ! چون به مجلس رسيد و رسم خدمت بجاى آورد ، منصور عتاب آغاز كرد : اول ، بزرگان و شيعت ما [ را ] در خراسان بىفرمان ما چرا كشتى ؟ و ديگر بهانهها با آن ضمّ كرده برمىشمرد ، و بو مسلم هريكى را جوابى مسئلت « 2 » مىآورد ، چون ازان درماند ، گفت : ياد ميدارى كه به روزگار برادرم ابو العباس كه من بخزلان « 3 » آمدم مرا در دهليزخانه چند توقف فرمودى تا باردادى ؟ و در نامها كه به من مينوشتى نام خود مقدم مىداشتى و مرا مختصر و محقر مىنگاشتى ؟ و ديگر ، آنگاه كه به مكه بوديم در موسم حج چه استخفافها بر من كردى و گفتى [ 55 ] امامت كودكى چه لايق موضع بود ؟ و ديگر ، آن روز كه من بر شتر طواف مىكردم ، نعلين از پاى من بيرون فتاد ، از تو نعلين خواستم ، از دادن نعلين ننگ داشتى تا معاذ مسلم به من داد ؟ و ديگر از طريق طنز و مزاح در مكه منادى كردى كه هركه طعام امير بخورد او را درمى بدهند ، و با اين همه تحقير ما كردى ترا فحلى ( ؟ ) آل عباس آرزو كرد تا آمينهء « 4 » دختر عبد اللّه بن عباس در نكاح آوردى . بعد از ان آغاز دشنام نهاد و از غايت خشم شارب خود را تاب مىداد ، و دست بر دست مىزد ، از مهابت بو مسلم هيچ مرد را يارى بيرون آمدن نبود .
--> ( 1 ) - تازه و نو ( 2 ) - كذا ، و شايد : مناسب ( 3 ) - ظ : به خراسان ( 4 ) - ظ : آمنه